عادت «آ میز غفور»

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

آرشیو مطالب

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    پر مخاطب ها

    برچسب ها

    عادت «آ میز غفور»

    حسین مسلم
    پنجشنبه شب
    عروسی به دل زکیه زهر شد. یک چشمش اشک بود و یک چشمش خون. مادرش هم دست کمی از او نداشت. چشم های طاهره خانم بس که گریه کرده بود، کاسه خون بودند. از روز قبل از عقدکنان دخترش، آن قدر به سروسینه اش کوبید و آن قدر روی صورت خودش چنگ انداخت که صورتش پرشده بود از جای زخم خنج. مادر و دختر کشتیار «آ میز غفور» شدند تا برود و قبل از مراسم، چهره عجیب و غریب خودش را درست کند، اما حریفش نشدند. البته صبح روز مراسم، به حساب اینکه برود و این افتضاح را درست کند، بیرون رفت، اما ساعتی بعد با همان سر و وضع به خانه برگشت؛ بی آن که هیچ توضیحی بدهد! آخرش هم پیرمرد با کلّه ای که نصف عقبی اش تراشیده شده بود و نصف جلویی اش مو داشت، کت و شلوار کهنه 40 ساله اش را به تن کرد و رفت دم در حیاط تا به میهمان ها خوشامد بگوید. این کله مضحک چیزی نبود که از چشم کسی پنهان بماند. هر که او را می دید، چند ثانیه ای شوکه نگاهش می کرد و بعد بی اختیار می زد زیر خنده. در تمام مدت سر نیمه تراشیده «آ میز غفور» نُقل عروسی بود و مایه خفّت اهل و عیال و حتی دامادش! هرچند«آ میز غفور»هیچ باکش نبود.
    چهارشنبه؛ صبح روز قبل
    صبح سردی بود. آقا فرج سلمانی صفحه فلزی یخ زده از سرما را که به چارچوب در زنجیر شده بود، از جلوی در کنار زد و آن را به دیوار کناری تکیه داد و وارد مغازه شد. طبق معمول هر روز، آفتابه نایلونی را از شیر گوشه مغازه پر کرد و شروع کرد به آب و جارو کردن کف سمنتی مغازه. مغازه اش در واقع دخمه ای بود با یک صندلی فکسنی آرایشگری و یک نیمکت کوچک و آینه ای میخ شده به دیوار روبه رو و سینک ورشوی کوچکی در کنج دخمه. روی میز جلوی آینه پر بود از قیچی و شانه و ...

    اخبار پیشنهادی:

    عادت «آ میز غفور»
    نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : 5 تاريخ : شنبه 21 مرداد 1396 ساعت: 10:08
    برچسب‌ها :

    آخرین مطالب

    خبرنامه

    عضویت

    نام کاربري :
    رمز عبور :